خيلي دلم گرفته بود
اونقدر گرفته كه حتي ديگه گريم هم نميومد
انگار قلبم مي دونست گريه هم فايده نداره
تورو خدا اشتباه نكنين
راجع به مسائل عشقي مشقي نبود
اخه جوونا فكر مي كنن هر چي بدبختيه به خاطر اين جور چيزاس
اما از چيزاي ديگه خبر ندارن
اونا خودشونو توي يه سري از مسائل پوچ غرق كردن
نمي خوام به عقايدتون توهين كنم
اما اينقدر بدبختي ها هست كه به اين چيزا نمي رسه
البته اينا ماله خودمه شمارو نمي دونم
داشتم مي گفتم
خلاصه ديگه اعصاب برام نمونده بود
به خدا گفتم: يه نظر به منه كوچبك بنداز
شايد بتوني قسمتي از ناراحتي منو تسكين بدي
من نمي خوام گريه كنم چون اينطوري چيزي از مشكلاتم كم نمي كنه
مي خوام رك و پوس كنده بهم بگي اره يا نه؟
منو دوست داري يا نه؟
فقط همين
يه جوري بهم نشون بده
بايد بفهمم كه منم برات اهميت دارم يانه؟
سرتونو درد نيارم
رفتم كنار پنجره اتاقم نشستم و به اسمون نگاه كردم.
توي افكارم غرق بودم كه يه دفعه ديدم بارون گرفت
چه باروني!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نگو و نپرس !
حس كردم خدا داره برام اشك مي ريزه
تورو خدا مسخرم نكنين اما اين يه حس بود
يه حس غريب
شايد نبايد مي گفتم اما توي دلم مونده بود
يه دفعه منم شروع كردم به گريه
من گريه كردم اون گريه كرد
يه خورده بعد اسمون گريشو قطع كرد
منم همينطور
انگار يه كسي داشت روي قلبم حكومت مي كرد.
حالا فهميده بودم
اون خدا بود با همه مهربونيش
حالا ديگه مي دونم اگر هيچ كس باهام نباشه خدا جونم هست
از همه مهمتر هم همونه
