
ديگر دستانم به قلم نمي رود
ديگر انگشتانم تواي در خود نمي بينند.
ديگر مغزم نمي انديشند و عاري از هر اتفاق و حرف هستند.
حتي ديگر نمي خواهم ببينم.
نمي خواهم بدي هاي اين دنيا را تماشا كنم. با تمام وجودم از اينجا بيزارم. از ادمها و هر چيزي كه رنگ و بوي انسان بدهند. از هر چيزي كه نشانه اي دوستي و عشق را در خود دارد، متنفرم.
از زنده بودن بيزارم. از شاد بودن حالم به هم مي خورد. از تظاهر فراري ام.
ديگر نمي توانم نقابي از شادي بر صورتم بزنم. فقط مي خواهم نباشم. فقط و فقط...
هر چند كه حالا مرده اي متحرك بيش نيستم. نه احساسي نه عشقي نه چيزي كه قلبم را به وجد بياورد.
تنها چيزي كه اميدوارم مي كند وجود خداست. اگر او نبود ديگر نبودم.
خيلي وقتها به او تكيه كرده ام. هنوز هم پشت و پناه من اوست.
اي كاش به حرفهايم گوش مي داد و مرا از اين غم رها مي كرد...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 22:38  توسط Ashkan & SHabgard
|
مي خواهم زنده بمانم!
اين جمله ايست كه در ذهن هزاران هزار انسان وجود دارد و هر كس برايش مي جنگد. او مي جنگد اما نمي داند كه هرچقدر مي گذرد يك قدم از ان دور مي شود. مي دود كه به او برسد اما با اينكار يه قدم از او فاصله مي گيرد.
اري او هر لحظه به سوي مرگ مي رود در حالي كه اصلا نمي فهمد مرگ در انتظارش است. نمي فهمد كه امروز و فرداها بايد برود اما مي جنگد به خاطر پوچ...
او در اين جنگ خيلي چيزها را زير پا مي گذارد و شعار او اينست:
"مي خواهم زنده بمانم..."
اري او مي خواهد بماند اما در پي اين ماندن هر چيزي را زير پايش له مي كند. او به دوستي ها بها نمي دهد. او خيانت مي كند. قلب انسان هاي مهربان را مي شكند و هزاران هزار كار انجام مي دهد چون مي خواهد زنده بماند.
اما ايا اين زنده ماندن است؟
افسوس كه هيچ كس به اين حرفها بها نمي دهد و تنها به دنبال چيزي است كه در ان سود باشد. او زندگي مي كند اما با ذلت...
و هيچ كس اين ذلت را درك نمي كند زيرا همه مي گويند:
مي خواهد زنده بماند...
اما به چه قيمتي؟ به قيمت دراوردن چيز كثيفي به نام پول! چيزي كه در نظر افراد انگشت شماري پوچ است و خالي!
البته گناهي ندارد وقتي مي بيند همه ي مردم قبل از اينكه او را بشناسند، به وضع زندگيش مي نگرند. اگر او پول داشته باشد يعني همه چيز دارد: احترام، اعتبار، آبرو و چيزهاي ديگري كه از گفتنش بيزارم.
اري اين انسان امروز است...
اما انسان ديروز چه؟
انسانهايي كه براي اينكه نامشان به نيكي ياد شود كارهايي مي كردند كه انسان امروز از شنيدن ان لرزه بر اندامش مي افتد. و هنوز كه هنوز است ما ان كارها را به نيكي ياد مي كنيم.
انها مهر داشتند و در دوستي كوتاهي نمي كردند. انها شانه هاي خود را پله ايي براي بالا رفتن مردم از نردبان سعادت قرار مي دادند و در عوض ان چيزي جز عشق و دوستي نمي خواستند. انها خودشان بودند نه پشت نقابي زيبا چهره ي كثيفشان را پنهان مي كردند نه توقع زيادي از مردم داشتند.
اما همه ي انها تنها بودند و حال نيستند...
اي كاش مردم به انسان هاي ديروز بنگرند و سرنوشت انها را سرلوحه خويش قرار دهند. هرچند اين خيالي بس واهي است....

+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 21:45  توسط Ashkan & SHabgard
|
زمونه خيلي بي رحم شده
خيلي بيشتر از اون چيزي كه فكرشو ميكردم
يه روزي ميگفتم دنيا اينقدرام بد نيست
اما...
اما حالا اصلا قبولش ندارم
شايد اون موقع به خودم دروغ مي گفتم
شايد مي خواستم دلمو به چيزاي پوچ خوش كنم
اره شايد...
اما اگه اين شايدها واقعيت بود ديگه هيچ غمي نبود
شايد يه روزي اين غم ها منو رها كنن و اين مغزم عاري از هر بدي بشه
شايد ديگه نتونم گريه كنم
اما همه ي اينها يه شايده
خدايا حالا كه يكمي وضعه مشكلاتم بهتره چرا؟
چرا هنوز غم توي روحم مونده؟
چرا هنوز فكر ميكنم هموني هستم كه بودم؟
اي كاش بهم كمك كني تا يكم جون بگيرم
فقط از تو ياري ميخوام نه از غير تو
هميشه به ياد قلب مهربونتم تو هم به ياد من باش

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 2:25  توسط Ashkan & SHabgard
|
سلام بچه ها مزاحم هميشگي اومد
دلم براي همگيتون تنگ شده بود 
چقدر شماها مهربونين به خدا
اگه چندتا از دوستام نبودن وبلاگ نويسي رو ترك كرده بودم و رفته بودم
اما به خاطر اونا موندم
اميدوارم كسي وبلاگه منو فراموش نكرد باشه كه مطمئنن كرده
منتظر نوشته هام باشين
ديگه مي خوام بمونم
قربون دوستاي گلم برم
فعلا چند تا چيز دارم براتون
اميدوارم خوشتون بياد
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 2:20  توسط Ashkan & SHabgard
|